تبليغاتX
بادبادک

سالگرد ازدواج


+ نگاشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:0  توسط فاطمه سادات همایونی  | 

نه شوری می‏زند از دلْ جوانه/نه نوری می‏سراید، عارفانه/خوشا در خلوت بی‏روح این خاک/طنین عرشی «نقاره خانه»

در نمایشگاه مطبوعات بودم كه آوای روح‌انگیز نقاره‌خانه روح سركشم را به صحن و سرای رضوی برد ... چشمان اشك‌آلودم را بستم و از كیلومترها دورتر به زیارتش شتافتم ... احساس كردم کبوترانی در شقیقه‏ام بی‏تاب و آهوانی در گلویم تشنه‏اند ... به صدایی فکر می‏کنم که در شب گلدسته‏ها روشن است ... صدایت را می‏شناسم ای شمس؛ شعشعه غریبت را ... از آن افق طلایی تو را می‏شنوم که از تمام دریچه‏های جانم می‏خندی! ... از دورها و منارها، صدای تکه تکه شدن خیالم می‏آید ... دری بر این همه شوق می‏گشایم و خراسان، زندگی مرا دربرمی‏گیرد ... بگیر دستم را تا در تمام نسیم‏ها، نجوایت کنم! ... در باران دقیقه‏ها تو را می‏خوانم که از رضوان حجاز، بوی ریحان و رازیانه آوردی ...تو را می‏خوانم که چشم‏هایت مرا چون پرندگانی در بهشت کاشی‏ها، دست به دست می‏برند ... دلم برای حرمت پرپر می‌زند ... قلبم زیارت‏نامه‏ای است که در مشهد تو معطر می‏شود ... با خود می‌خوانم ... در خاطرم از تو اشتیاقی مانده است /طرح حرم و صحن و رواقی مانده است/ای ضامن دل‏های غریبان اینجا/یک آهوی بی‏پناه باقی مانده است ... تا بعد ...


+ نگاشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:58  توسط فاطمه سادات همایونی  | 

بعضي وقت‌ها آدم در يك شرايطي قرار داره كه از شنيدن بعضي جمله‌ها ممكنه حالش به‌هم بخوره ... احساس كنه كه اين جمله‌ها را آدم‌هايي الكي‌خوش و بيكاري مي‌سازند براي اين‌كه وجدانشون آروم بگيره كه مفيد واقع بشن ... يا اين كه براي پيامك‌زدن موضوعي داشته باشند ...  احساس مي‌كني كه همه دنيا و به‌خصوص اين موجودات الكي خوش با اين جملات كذايي كمر به نابوديت بسته‌اند ... اما اگه آدم بتونه براي اندك زماني هم كه شده دست از اين احساسات و امواج منفي بداره و به كُنْه اين جملات فكر كنه، مي‌بينه كه بعضي از اين جملات حالت شعارگونه و حال به‌هم‌زن ندارند كه هيچ،‌ كاملاً هم مي‌تونن واقعيت داشته باشند ... مثلاً يكي از اين جملاتي كه هميشه شنيدنش حال من رو متحول مي‌كرد و دلم مي‌خواست نويسنده اين جمله رو گيرش بيارم و حاش رو جا بيارم اين بود:"هر چه به دنبال چيزي بروي آن چيز مانند سايه از تو فاصله خواهدگرفت و تو كمتر به آن نزديك مي‌شوي." ... اما اين روزها اين جمله اين‌قدر مفهومش را خوب به من نشان داد كه فكر مي كنم شايد تا به‌حال در برابر جملات اين‌چنيني موضع بي‌جايي گرفته و قضاوت عجولانه‌اي داشته‌ام ... بهتر است كه در مورد مفهوم آن‌ها بيشتر فكر كنم ... تا بعد ...

 


+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:11  توسط فاطمه سادات همایونی  | 

سلام

بالاخره آقا داداش ما هم داماد شد و ما هم رسماً شدیم خواهر شوهر! ... چقدر بدم می آد از این عنوان حال به هم زن! ... خوشبختانه من خودم خواهر شوهر ندارم ... شوهرم از دار دنیا فقط یه برادر داره که اون هم از خودش 7 سال کوچکتره ... تا جاری دار شدن ما هم راه درازی باقیه! ... از این حرف‌ها گذشته، همين‌جا به دو كبوتر قشنگم برادر گلم و خانم خوشكلش تبريك مي‌گم و براشون آرزوی خوشبختی می‌کنم ... من هم همین جا قول می‌دم که خواهر شوهر خوبی باشم ... تا بعد ...


+ نگاشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:59  توسط فاطمه سادات همایونی  | 

همه ما عادت دایم شاکی باشیم ... از همه چیزشاکی هستیم ... از حکومت گرفته تا عادی‌ترین رفتار روزمره ... دوست داریم همه چیز ایده‌آل باشه و اگه چیزی اون طوری نباشه که ما می‌خواهیم، می‌شینیم و غر می‌زنیم ... حالا با این کاری ندارم ... اتفاقاً به نظرم تا حدی هم خوبه ... چون تا حس نکنیم که چیزی مشکل داره، حرکتی هم نمی‌کنیم و به طبع آن رشدی هم نداریم. اما نکته عجیب اینه که همیشه بقیه مقصرند ... ما بی تقصیریم، اگر هم کاربدی می‌کنیم یا به جبر روزگار بوده یا این کار فقط برای بقیه بده. مثلا:

راننده تاکسی ها رو دیدین هر خلافی دوست دارند انجام می‌دن اما تا یکی یه خلاف می‌کنه و جلوی اونها رو می‌گیره دیگه هیچ‌کس از خانواده طرف رو بی نصیب نمی‌ذارند؟

 طرف وقتی یه دختر میبینه تا شماره کفش طرف رو چک نکنه نگاهشو بر نمی‌داره، ولی خدا به داد کسی برسه که از کنار خواهرش رد می‌شه!!!

آقا هر کاری می‌خواد می‌کنه. هر روز با یکیه، ولی وقتی که می‌خواد ازدواج کنه دنبال کسی می‌گرده که آفتاب هم ندیده باشه!

هممون از کسی که پارتی بازی می‌کنه بدمون میاد ... ولی اگه بتونیم خودمون این کار رو می‌کنیم ... تازه افتخار هم می‌کنیم.

 این‌قدر از این موردها زیاده که لازم نیست من بگم ... فقط کافیه به اطرافمون نگاه کنیم ... البته معمولاً تا این چیزها به ضررمون تموم نشه متوجه نمی‌شیم ... چراکه همه ما تافته ای جدا بافته هستیم! ... تا بعد ...


+ نگاشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:45  توسط فاطمه سادات همایونی  |