

نه شوری میزند از دلْ جوانه/نه نوری میسراید، عارفانه/خوشا در خلوت بیروح این خاک/طنین عرشی «نقاره
خانه»
در نمایشگاه مطبوعات بودم كه آوای روحانگیز نقارهخانه روح سركشم را به صحن و سرای رضوی برد ... چشمان اشكآلودم را بستم و از كیلومترها دورتر به زیارتش شتافتم ... احساس كردم کبوترانی در شقیقهام بیتاب و آهوانی در گلویم تشنهاند ... به صدایی فکر میکنم که در شب گلدستهها روشن است ... صدایت را میشناسم ای شمس؛ شعشعه غریبت را ... از آن افق طلایی تو را میشنوم که از تمام دریچههای جانم میخندی! ... از دورها و منارها، صدای تکه تکه شدن خیالم میآید ... دری بر این همه شوق میگشایم و خراسان، زندگی مرا دربرمیگیرد ... بگیر دستم را تا در تمام نسیمها، نجوایت کنم! ... در باران دقیقهها تو را میخوانم که از رضوان حجاز، بوی ریحان و رازیانه آوردی ...تو را میخوانم که چشمهایت مرا چون پرندگانی در بهشت کاشیها، دست به دست میبرند ... دلم برای حرمت پرپر میزند ... قلبم زیارتنامهای است که در مشهد تو معطر میشود ... با خود میخوانم ... در خاطرم از تو اشتیاقی مانده است /طرح حرم و صحن و رواقی مانده است/ای ضامن دلهای غریبان اینجا/یک آهوی بیپناه باقی مانده است ... تا بعد ...

بعضي وقتها آدم در يك شرايطي قرار داره كه از شنيدن بعضي جملهها ممكنه حالش بههم بخوره ... احساس كنه كه اين جملهها را آدمهايي الكيخوش و بيكاري ميسازند براي اينكه وجدانشون آروم بگيره كه مفيد واقع بشن ... يا اين كه براي پيامكزدن موضوعي داشته باشند ... احساس ميكني كه همه دنيا و بهخصوص اين موجودات الكي خوش با اين جملات كذايي كمر به نابوديت بستهاند ... اما اگه آدم بتونه براي اندك زماني هم كه شده دست از اين احساسات و امواج منفي بداره و به كُنْه اين جملات فكر كنه، ميبينه كه بعضي از اين جملات حالت شعارگونه و حال بههمزن ندارند كه هيچ، كاملاً هم ميتونن واقعيت داشته باشند ... مثلاً يكي از اين جملاتي كه هميشه شنيدنش حال من رو متحول ميكرد و دلم ميخواست نويسنده اين جمله رو گيرش بيارم و حاش رو جا بيارم اين بود:"هر چه به دنبال چيزي بروي آن چيز مانند سايه از تو فاصله خواهدگرفت و تو كمتر به آن نزديك ميشوي." ... اما اين روزها اين جمله اينقدر مفهومش را خوب به من نشان داد كه فكر مي كنم شايد تا بهحال در برابر جملات اينچنيني موضع بيجايي گرفته و قضاوت عجولانهاي داشتهام ... بهتر است كه در مورد مفهوم آنها بيشتر فكر كنم ... تا بعد ...

سلام
بالاخره آقا داداش ما هم داماد شد و ما هم رسماً شدیم خواهر شوهر! ... چقدر بدم می آد از این عنوان حال به هم زن! ... خوشبختانه من خودم خواهر شوهر ندارم ... شوهرم از دار دنیا فقط یه برادر داره که اون هم از خودش 7 سال کوچکتره ... تا جاری دار شدن ما هم راه درازی باقیه! ... از این حرفها گذشته، همينجا به دو كبوتر قشنگم برادر گلم و خانم خوشكلش تبريك ميگم و براشون آرزوی خوشبختی میکنم ... من هم همین جا قول میدم که خواهر شوهر خوبی باشم ... تا بعد ...

همه ما عادت دایم شاکی باشیم ... از همه چیزشاکی هستیم ... از حکومت گرفته تا عادیترین رفتار روزمره ... دوست داریم همه چیز ایدهآل باشه و اگه چیزی اون طوری نباشه که ما میخواهیم، میشینیم و غر میزنیم ... حالا با این کاری ندارم ... اتفاقاً به نظرم تا حدی هم خوبه ... چون تا حس نکنیم که چیزی مشکل داره، حرکتی هم نمیکنیم و به طبع آن رشدی هم نداریم. اما نکته عجیب اینه که همیشه بقیه مقصرند ... ما بی تقصیریم، اگر هم کاربدی میکنیم یا به جبر روزگار بوده یا این کار فقط برای بقیه بده. مثلا:
راننده تاکسی ها رو دیدین هر خلافی دوست دارند انجام میدن اما تا یکی یه خلاف میکنه و جلوی اونها رو میگیره دیگه هیچکس از خانواده طرف رو بی نصیب نمیذارند؟
طرف وقتی یه دختر میبینه تا شماره کفش طرف رو چک نکنه نگاهشو بر نمیداره، ولی خدا به داد کسی برسه که از کنار خواهرش رد میشه!!!
آقا هر کاری میخواد میکنه. هر روز با یکیه، ولی وقتی که میخواد ازدواج کنه دنبال کسی میگرده که آفتاب هم ندیده باشه!
هممون از کسی که پارتی بازی میکنه بدمون میاد ... ولی اگه بتونیم خودمون این کار رو میکنیم ... تازه افتخار هم میکنیم.
اینقدر از این موردها زیاده که لازم نیست من بگم ... فقط کافیه به اطرافمون نگاه کنیم ... البته معمولاً تا این چیزها به ضررمون تموم نشه متوجه نمیشیم ... چراکه همه ما تافته ای جدا بافته هستیم! ... تا بعد ...




